این چند وقته که چیزی ننوشتم سرم هم چندان شلوغ نبود فقط حوصله نداشتم. گاهی انگیزه هر کاری رو از دست میدم.
راستش چند وقته نمیتونم راست رو صندلی بشینم واسه همین کج نشستم و شکل بدنم عوض شده برای همین واسم یه چیزی ساختن مثل قالب که راست نگرم میداره فکر کنم به خاطر همین مراحل ساخت و اندازه گیریش بوده که روحیم رو از دست دادم. وقتی میپوشمش انقدر بهم فشار میاد و نمیذاره جم بخورم که احساس اسارت بهم دست میده، عین یه پرنده تو قفس! (خيلی پروانه ای شد!) بدیش هم اینه که فکر میکنم این باید همیشه همرام باشه واسه همین هم بیشتر احساس ناراحتی میکنم. خودم هم میدونم این فکر های منفی واسم بده ولی دست خودم نیست. به هر حال سعی میکنم دوباره روحیم رو به دست بیارم.
وقتی بی حوصله و بی حال میشم آرزو میکردم یکی بهم حال میداد! فکر بد نکنیدها! منظورم اینه که یکی پیدا میشد یه دوایی یه دستگاهی چیزی اختراع میکرد که به آدم حال و حوصله میداد. چند وقته یه چیزی رو فهمیدم، وقتی احساس میکنم خیلی سرم شلوغه و کار دارم علت اون بیحوصلگی هستش چون وقتی حوصله بکنم سختترین کارها رو یک روزه میتونم تموم کنم!