چند وقت پيش که ميخواستم وارد بلاگر بشم تو اون قسمتی که وبلاگهای تازه به روز شده رو نشون ميده اسم يه وبلاگ فارسی رو ديدم: "ادبياتِ كلاسيكِ فارسی". اين وبلاگ خيلی جالبه و مطالب خوبی توش پيدا ميشه.
من اينجا مطالبی رو که از اين وبلاگ برام جالب بود براتون مينويسم:
مي گويند روزي خيام مي خواسته است شراب بخورد اما كوزه ي شرابش مي افتد و مي شكند و شرابش هم مي ريزد. خيام كه ناراحت مي شود اين رباعي را في البداهه مي گويد:
ابريقِ مي مرا شكستي، ربي
بر من در عيش را ببستي، ربي
من مي خورم و تو مي كني بدمستي
خاكم به دهن مگر كه مستي، ربي
مي گويند چون اين رباعي كفرآميز را مي گويد بلافاصله رويش سياه مي شود. خيام كه اينطور مي بيند اين رباعي را مي گويد:
ناكرده گناه در جهان كيست بگو
آن كس كه گنه نكرد چون زيست بگو
من بدكنم و تو بد مكافات دهي
پس فرق ميان من و تو چيست بگو
چون خيام اين رباعي را مي گويد و پشيماني خود را نشان مي دهد خدا او را مي بخشد و رويش را سفيد مي كند.
از اين قسمت.
اين رو يادتونه شجريان ميخوند؟:
گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به رو
شرح دهم غم تو را، نكته به نكته، مو به مو
از پي ديدنِ رخت، همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه، در به در، كوچه به كوچه، كو به كو
مي رود از فراق تو، خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله، يم به يم، چشمه بچشمه، جو به جو
مهرِ تو بر دلِ حزين، بافته بر قماش آن
رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو
در دلِ خويش «طاهره» گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده، تو به تو
از اين قسمت.
ميگن اين شعر رو خانم قره العين در وصف حضرت(!) باب پيغمبر بابی ها سروده. تو يه کتابی که راجع به بهايان و اين چيزا بود نوشته بود اين خانم شوهر و بچه هاش رو ول کرده بوده و به بابی ها پيوسته بوده و يه چيزيش که نظر من بی حيا رو جلب کرد اين بود که نوشته بود تو يه جايی که به مسافرت رفته بودن با يه مردی که جزو بزرگان بابی ها بوده حموم رفته! لقب قره العين رو هم باب بهش داده بوده. ميگن اين خانم خيلی فاضل و اهل علم بوده.
اين قسمت هم که راجع به هجوه. خودتون بخونيد چون من روم نميشه اينجا بنويسم. به اون قسمت که راجع به اصفهانه دقت کنيد.
یک ناله ی مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود آن شهر که میخانه ندارد
از اين قسمت.
می خور و می بده و دست بزن پای بکوب
در خرابات نه از بهر نماز آمده ای
دو دستم هر دو در بند است در زلف و لب ساقی
ندانم گر بگیرم جام، بگذارم کدامین را؟
لب پیاله نمی آید از نشاط به هم
زمین میکده خوش خاک بی غمی دارد
باکم ز ننگ نیست که مستم گرفته اند
داغم از اینکه شیشه ز دستم گرفته اند
از اين قسمت.
اين خيلی نازه:
گر مصوّر صورت آن دلستان خواهد كشيد
حيرتي دارم كه نازش را چسان خواهد كشيد
امان از کمبود وقت!:
صلح كردم به بوسه ي دهنش
چه كنم وقت تنگ مي باشد
رسيد عشق به جايي كه كفر اگر نبود
تو را پرستم و گويم مرا خدا اين است
از اين قسمت.
از مذهبم مپرس، نه مومن نه کافرم
من رسم این دیار ندانم، مسافرم
قفس دانیم و بس، راه چمن از ما چه می پرسی
که پیش از بال و پر برداشتند از آشیان ما را
از اين قسمت.
ز دوستان دو رنگم همیشه دل تنگ است
فدای همت آن دشمنی که یک رنگ است
از اين قسمت.